|
تاریخ معاصر جادو 2
داستان جدید خودم ادامه پست قبلی تاریخ معاصر دنیوی آنگاه خدا دیگر زمان را غنیمت دید زیرا مخلوق مورد احتیاج بود که از همه سر تر باشد پس دستان خود را به خاک زد اما بر جهان نگریست پس کمی تردید کردقدرت مخلوقش را به بی نهایت نرساند اما عضو بی نهایت برای او بسازد پس دستان خود را از خاک پس زد و به گل نگریست نبایست مشکلی پیس می آمد . از میان گل جسمی سر بر آورد که انسان نام گرفت نسل جدید از مخلوقات در آسمان ها. این مخلوقات در ناز نعمت به سر می بردند تا اینکه مورد نفرین فرشتگان واقع شدند و به زمین پس زده شدند جایی که پستی از میان انسان ها سر بر می آورد . انسان هزاران مخلوق را بر روی زمین نظاره کرد بعضی بزرگ بعضی عجیب بعضی نفرت انگیز بعضی بسیار قدتمند انسان ها با این مخلوقات بر آمخیته شدند و موجوداتی همانند انسان و اما با قدرتی بی نهایت بوجود آوردند. این موجودات جادوگران نام گرفتند. در این وقت زمان به دو قسمت تقسیم شد . زمانی که انسان ها اختیار سرنوشت و عقل خود را به دست داشتند و مخلوقات دیگر را می دیدند و باور می کردند و نسلی دیگر که مخلوقات عجیب قدرتمند تر را نمی دیدند و باور نداشتند و اختیار سرنوشت را از دست دادند و مانند عروسک هایی به دست سر نوشت هدفشان از بدو ورود به دنیا توسط فرشتگانی که می ترسیدند که انسان به مرز های فراتر قدم بگذارند تعیین می شد. اما در این میان موجوداتی نیز بودند که که هم از انسان بودند هم از مخلوقات فرارتر .که فرشتگان آنقدر قدرت نداشتند که آنها را تغیر دهدند .پس جادوگران با همان علم اول الزمان به زمان دوم قدم نهادند اما مشکلی وجود داشت انسان ها دیگر نمی توانستند که موجوداتی فراتر از خود و متعلق به اول الزمان را باور کنند پس همه چیز به هم ریخت تعداد جادوگران به طرز چشمگیری کاهش یافتند و تعداد باقیمانده از جوامع انسانی ترد شده و در جهان پراکنده شدند همراه با کینه ای دیرینه از فرشتگان. اما این پایان نبود چون نفرین جادوگران نیز گریباهن گیر فرشتگان شد.... آنها فرق کردند . نفرتشان افزوده شده تا اینکه صبر خداوند به پایان رسید و جمعه زیادی از فرشتگان را به طرف زمین پس زد . سر دسته آنها که در سرنوشت مستقیم دست داشت قسم خورد هیچگاه از وایران کردن نفس و جان انسان ها و جادوگران دست نکشد . سال ها گذشت شیاطین بر نفس های زیادی قلبه کردند از نفس های اندکی شکست خوردند اما کینه از انسان در میان جادوگران رشد کرد کینه ای از زمانی که از جوامع انسان ها طرد شده بودند این کینه رشد کرد و قدرت یافت تا جایی که جادوگران از شیاطین برای انسان ها خطر ناک تر شدند هیچگاه نزدیک به انسان ها نمی مانندند مانند اربابانی که از فقیران کثیف دوری می کردند. در این میان انسان ها ضعیف شدند تا جایی که نسلشان رو به خطر پیشرفت آنگاه خدا از نظاره کردن مخلوقاتش که با هم به نبرد پرداخته بودند دل شکسته شد و اشک ریخت . ابر ها باریدند باد ها وزیدند .زمان جلو رفت. جلو تر از قرن ها جهان به تباهی کشیده شد در میان انسان ها نفس های کمی از کشمکش با شیاطین نجات میافتند و جادوگران همچنان از انسان ها نفرت داشتند تا اینکه جادوگری قوی و روشن فکر در میانشان سر بر آورد او مشکلات را با چشمانی عاری از خشم نگریست تا ببیند دلیل این مشکلات چه بود زمان های عقب تر رفت به زمان هایی که همه چیز خوب بود به دوره قبل از اول الزمان و نظاره کرد که چگونه فرشتگان بر انسان ها نفرین فرستادند و آنها را از آسمان ها راندند پس نفرت ااز انسان ها را از دل پاک کرد تا با محدود سربازان و جادووگران باقیمانده بر شیاطین بر آید شاید روزاها و سال یا قرن ها طول می کشید مشکلات زیادی وجود داشت اما انسان ها جادوگران را باور کردند تا علیه شیاطین بر آیند.اما این کافی نبود چون شیاطین از هزاران سال پیش هزاران برابر رشد کرده بودند .پس خداوند از آسمان هدیه برای آنها فرستاد. مخلوقاتی دیگر نیز طی قرن ها درگیر این جنگها شدند ژس عده ای از آنان جان شیطان و عده ای جانب انسان را گرفت تا بلاخره زمانی فرارسید زمانی برای سر نوشت و جهان به زمان سوم راه یافت زمانی که ژر از جنگ و آشوب بود و بعضی سرنوشت ها خود رقم می خوردند و بعضی تعیین می شدند اما تنها چیزی که ادامه یافت تنها جنگ و تباهی بود ادامه دارد |+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 15:41 تاریخ معاصر جادو
آنگاه که خورشید می خوابد زمانی برای افشا است پس به سوی تاریکی سوق داده شوید تا آگاه باشید آگاهی از چیزی که افشا آن موجب درد و رنج شما میشود. پس ای خواننده به شما هشدار میدهم چشمان خود به آنچه خواهید دید بسته نگهدارید و تا زمانی که خورشید چشمان خود را باز نکرده جزئی از آن باشید مانند آنان که فرق دارند عمل کنید تا فرق شامل حال شما نیز باشد فرقی که شما را به اجتمائی جدید وارد خواهد کرد اجتمایی که تاریکی آن بیشتر از روشنیش است .پس همچنان اصالت و خون خود را در اختفا قرار دهید و هیچگاه آنرا حتی با نزدیک ترین دوست خود در این اجتماء برای کسی با زگو نکنید که عذاب گریبان گیر شما خواهد شد. حتی اگر فکر می کنی این دست نوشته مانند همه ی نوشته های واهی است اما روزی میفهمی این طور نیست و آن روزی می فهمی نه تنها تو بلکه بیشتر آدم های اطرافت بسیار نا آکاه و نابینا بوده اند. ای خواننده گرامی هیچگاه مطالب این کتاب را از یاد مبر که من همه ی زندگی خود را در راه کشف این حقایق صرف کرده ام.
|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 20:0 الان سه روزه
امروز فرق داشت . دیروز فرق داشت .این سه روز که فرق داره این سه روزه که همه چی بده .حتی نگاهاش. نمی خوام شعر بگم این از اون وبلاگا نیست . ولی این پستم از اونا نیست. فقط باید بهش گوش کنی . به چی اونو حمایت می کنن ولی من ..... . اما یه لحظه صبر کن من ازشون کمک می گیرم از نیرو های آسمانی اوه خدای من نیرو های آسمانی رو باور کردم آره درست باورشون دارم چون وجود ندارند چون وجودشون ببرای من نیست . امروز سه روزه که دارم خورد تر میشم.چرا بعضیا اینقد بی تفاوت به همه چی هستن؟ هه هه ی سخت نگیر. ولی من می دونم همونان که اونو حمایتش می کنن که نسبت به همه چی حتی من بی تفاوت باشه اونا حمایتش میکنن. نیرو . خودم خندم می گیره وقتی میگم نیرو های آسمانی ولی انگار وجود دارن. وجودی بر ضرر من شاید بر ضرر خیلی چیزا.هه ی بهم نخندین . قبلا چشماش حس داشتن وقتی بهم خیره میشد اما الان نه انگار اتفاقی افتاده که من خبر ندارم .من بدم ؟ چرا اینطور میشه مگه من چیکار کردم . آره یه اتفاقه. بذار مرور کنم. سه روز پیش همه چی خوب بود. ولی فرداش جوابمو نداد. وقتیم که دیدمش حتی نگامم نکرد برخلاف همیشه لبخندم نزد . فداشم همینطور. 2 روز بعد تصمیممو گرفتم دنبالش رفتمو بهش زنگ زدم فاصله زیاد نبود وقتی گفتم من پشتتم دارم دنبالت میام برگشت و روشو به من کردو عقب عقب راه میرفت گفت دیگه باهات دوست نیستم صداش بی تقاوت پرسیدم چرا. میدونین چی گفت؟ اوه خدایا به من گفت نمیخوام باهات دوست باشم دوست ندارم با پسرا دوست باشم . میدونم بهم دروغ گفت. آخه بعد از یه هفته تازه یادش افتاده از پسرا بدش میاد ای بابا ولش کن....
|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 9:48 افسانه روزل the rozel legend
داستان جدیدمه بخونید نظر یادتون نره
|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 15:59 قتل در تاریکی
آن شب مثل همه ی شب های دیگر بود شب بود . الکس ترسی نداشت اختمالا دوباره یکی از دوستان اداره داشت با او شوخی می کرد . پس رو به تاریکی به را افتاد .چندی طول نکشید که پا به درون تاریکی گذاشت . صدا در گوش مرد نجوا کرد طوری که انگار چند سانتیمتر بیشتر فاصله نداشت . الکس که شوکه شده بود به سرعت از تاریکی بیرون جست یاد دسته کلیدی افتاد که چند وقت پیش از بک دست فروش خریده بود . آنرا از جیبش بیرون کشید . ته آن مانند چراغ قوه نور ضعیفی داشت آنرا به سوی تاریکی گرفت آن قسمت کمی روشن شد ولی کسی آنجا دیده نمیشد. اما باز هم آن صدا آمد . این بار از چند متر یالا تز یعنی از سر اولین چهار راه نزدیک شنیده شد :( فکر می کردم بیشتر از این شجاع باشی) . الکس فریاد زد : دیگه تمومش کن . مردی بلند قامت بود با لباس های که انگار سال ها بود شسته نشده بودند و به رنگ خاکستری در آمده بودند صورت او بی روح بود تقریبن به رنگ سفید و خاکستری لباس هایش می خورد روی صورتش جای بریدگی های زیادی دیده می شد .او داشت به صورت الکس پوسخند می زد. خنده ای واقعا ترنسناک. به در خانه رسید داشت تند تند نفس نفس می زد کلید را از جیبش بیرون کشید چند تا از آنها را امتحان کرد اما هیچکدام درست نبود دوباره امتحان کرد تا بلخره یکی از آنها به قفل خورد آما دیگر دیر شده بود آن مرد به الکس رسیده بود.. . جسد را کشان کشان به پشت خانه برد . با دستانش خون صورت را پاک کرد کمی به او خیره شد و زمزمه کرد:( تو از بقیه سر سخت تر بودی .) |+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 8:46 قطعا یه چیز بزرگ تو این خونه داره اتفاق می افته
سلام امروز اومدم بعد از چند وقت آپ کنم یه مطلب براتون دارم مهم نیست از کجا اومده مثلا از یه روزنامه جدا شده یا رویه یه برگه رو زمین پیدا شده یا یه نفر تعریف کرده مهم اینه که اینو خودم نوشتم و کپی نکردم .به نظرم این آدمو به فکر وا میداره راستی تو نظر سنجی ها شرکت کنید قطعا یه چیز بزرگ تو این خونه داره اتفاق می افته این خونه خرابه و حیاطش حرس نشده میشه حیاطو تمیز کردو توش جعبه های گربه گذاشت که هیچوقتم خالی نمونن . اینجا خیلی کارا می شه کرد . یه خونواده با بچه هاش می تونن اینجا زندگی کنن . اینجا برای این کار طراحی شده. باید به خودشون تکونی بدنو از اینجا استفاده بهتری بکنن - |+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 18:33 زمین می گرید و دنیا به پایان می رسد
صدای گریه زمین همه جا می پیجد و مردم میمیرند و آنگاه است که دنیا به پایان میرسد !! صدای غرش ابر ها و زوزه ی باد در آسمان تاریک دشت بی همتا پیچیده دشتی دراز و بلند منظره ی وحشی در میان تاریکی شب بر بالین چمن های خیس دشت کلبه ای چوبی به رنگ زمردین مایل به سیاه چوبی و قدیمی با پنجره های فرسوده به چشم میاید . در یکی از اتاق های کلبه دختر جوان با سنی نزدیک به 12 یا 13 به خواب فرو رفته خوابی نه جندان عمیق چون با صدای غرش ابر تکانی خورد و بیدار شد می دانست که دیگر نمیتواند بخواب برود. در اتاق کنارش خواهر هم اندازه ای او با صورتی توپول دراز کشیده و از ترس غرش شبانه ابر ها زیر پتو مخفی شده بود و میلرزید اما بر عکس او خواهرش در اتاق کنار از روی تخت خود بلند شد و روی تخته های کهنه کلبه ایستاد. لباس خواب بلند قدیمی پاره سفید بر تن داشت با صورتی جسور اما بچگانه او همیشه موقغ طوفان اینکار را انجام میداد نترس بود و سر عادت قدم های استوار خود را بر بالین تخته های کلبه رها می کرد همه جا تاریک بود و فقط نور ضعیفی از پنجره باز به داخل راه پیدا میکرد باد زوزه می کشید و در کلبه صدایی وحشتناک را زمزه می کرد.در با صدای آرامی باز شد و او با راه پله طبقه ی دوم قدم گذاشت و در بالکن را باز کرد داخل شد و روی تخته های بالکن نشت و پاهایش را در سینه جمع کرد و دستانش رو دور آن هلقه کرد.در مقابل او دشت بی همتا و تاریک و ابر های سیاه منظره ای وحشتناک را در مقابل دخترک پدیده آورده بود واقعا وحشتناک و وحشی اما دخترک جسور بود و نترس. باد زوزه می کشید زوزه ای بسیار ترسناک دخترک شروع به خواندن کرد :
پس آرام دراز می کشم و به نبظ زمین گوش میدهم در میان غوغای آفرینش محبت می کند و می گرید و آنگاه است که دنیا به پایان می رسد ....
|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 2:3 احساس بعد از مرگ
هیچ چیز به جز بالا رفتن برایم اهمیت ندارد و... این آخرین نگاه ها است چشمانم را بازم می کنم احساس می کردم سبک شده ام و درون حبابی آرام به بالا می روم .میدانستم جطور چنین چیزی ممکن است اما دوست نداشتم جلویش را بگیرم می خواستم همینطور به بالا رفتن ادامه بدم احساس سبک بودن احساس راحتی هر لحظه از زمین دور تر می شدم ناگهان نگاهم به پایین افتاد خودم را روی زمین دیدم که دوستانم بر بالینم نشتن و مرا صدا می کنند اهمیت نمدادم می خواستم با بالا رفتن ادامه دهم آیا من مرده بودم ؟ آیا من دیگر نمی توانم زندگی کنم؟ اتفاقات آن روز به سرعت از جلوی جشمانم می گذرند هیچ چیز به جز بالا رفتن برایم اهمیت ندارد ... همه ما روزی آنرا تجربه می کنیم زمانی که اصلا برای ما شگفتی ساز نیست ما سفر می کنیم به آسمان و جاودانگی . دنیایی متفواوت و شاید ترسناک و زجه آور اما این پایان همه ی ماست پرنس دو رگه |+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 0:28 قتل و جادوی سیاه در محله ماگل ها !!
وحشت در تاریکی شب قتل و جادوی سیاه در محله ماگل ها !! شاید همه شما فکر کنید چرا من پا فشاری میکنم که جادو وجود داره و بهش علاقه دارم این مربوط می شه به شبی وحشتناک در بچه گیم: هوا سرد بود من عادت داشتم شب ها تو آشپذخونه می نشستم واسه خودم یه چیزی درست می کردم مثل ساندویچ کره بادم زمینی و ... خونه ما کنار یه باغ بود و پنجره آشبزخونه روبه باغ باز می شد یه باغ بزرگ که تا ده کوچه به اون باغ ختم می شد . اون شب مثل بیشتر شبا پاشودم که برم یه تو آشبزخونه که صدای گفتگویی رو شنیدم. آروم لای پنجره رو باز کردم : من تورو نفرستادم که دخترور بکشی احمق این آخرین باری که سر خود عمل می کنید و دستشو روبه مرد جوانتر گرفت و گفت : من دوستش داشتم و طوری که انگار نیروی نامرئی از دستش خارج شد کف دستش رو روبه مرد یکبار به جلو تکان داد و مرد جوان تر انگار که یکباره روح از بدنش خارج شد رو زمین افتاد . من خشکم زده بود داشتم از ترس می مردم همینجوری نگاهم یهش دوخته شده بود بعدش نشت روی یه سنگ و دو دستاشو رو سرش گذاشت و وحشیانه زمرمه می کرد : من دوسش داشتم می فهمی من دوسش داشتم. بعد از چتد دقیقه بلند شد و چند قدم در آستانه باغ جلو رفت و آنگاه متل یه تصویر بود و محو شد. اون مرد دیگه اونجا نبود.نمیدونم چطور ناپدید شد. حتی جنازه ایم که اون روز صبح پلیس با خودش بود هم چیزی نبود که گفتمو ثابت کنه . این وبلاکه عجیبیه میتونی مطالب قبلیرو ببینی هورکراکس فرایندی وحشیانه و سیاه / سایه ای بدون شکل در تاریکی از تختم بالا می خزد زندگینامه تام ریدل ( لرد ولدمورت ) / بزرگ ترین پیشگویان دورگه جهان سانتور ها موجوداتی |+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 16:5 ادامه پست معرفی همه ی نژاد های اژدها
سلام همونطور که قولشو داده بودم ادامه پست قبلی رو گداشتم خلاصه ببخشد که یکم غلط غلوط می نویسم ولی عمذا تو این یکی غلط پیدا کنین گروه های زیریمینی گه مخفیانه جادو را تدریس می کنند همه شما فک می کنین جادو حقیقت نداره ولی اگه نظرات زیاد باشه) زیاد هاااا مگه نه خبری نیست) از گروه های زیرزمینی براتون می گم که در سطح مخفی به تدریس جادو می پزدازن مثل پگاه زرین که خدا رحمتش کنه چون اطلاعاتش لو رفت منحل شد ( منحل درست نوشتم؟ ) و چند تا گروه دیگه که هنوز وجود دارند و خودم دارم تحقیقاتی می کنم که قضیه یه جورایی جدی شده شما رو هم در جریان می زارم البته اگه نظرات زیاد باشه. اژدها (Dragon) : بقیه نژاد ها در ادامه مطلب ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:24 |
|
