تبليغاتX
پرنس دو رگه
 تاریخ معاصر جادو 2

داستان جدید خودم

ادامه پست قبلی

                                                            تاریخ معاصر دنیوی

آنگاه خدا دیگر زمان را غنیمت دید زیرا مخلوق مورد احتیاج بود که از همه سر تر باشد پس دستان خود را به خاک زد  اما بر جهان نگریست پس کمی تردید کردقدرت مخلوقش را به بی نهایت نرساند اما عضو بی نهایت برای او بسازد پس دستان خود را از خاک پس زد و به گل نگریست نبایست مشکلی پیس می آمد . از میان گل جسمی سر بر آورد که انسان نام گرفت نسل جدید از مخلوقات در آسمان ها. این مخلوقات در ناز نعمت به سر می بردند تا اینکه مورد نفرین فرشتگان واقع شدند و به زمین پس زده شدند جایی که پستی از میان انسان ها سر بر می آورد . انسان هزاران مخلوق را بر روی زمین  نظاره کرد بعضی بزرگ بعضی عجیب بعضی نفرت انگیز بعضی بسیار قدتمند انسان ها با این مخلوقات بر آمخیته شدند و موجوداتی همانند انسان و اما با  قدرتی بی نهایت بوجود آوردند. این موجودات جادوگران نام گرفتند. در این وقت زمان به دو قسمت تقسیم شد  . زمانی که انسان ها اختیار سرنوشت و عقل خود را به دست داشتند و مخلوقات دیگر را می دیدند و باور می کردند و نسلی دیگر که مخلوقات عجیب قدرتمند تر را نمی دیدند و باور نداشتند و  اختیار سرنوشت را از دست دادند و مانند عروسک هایی به دست سر نوشت  هدفشان از بدو ورود به دنیا  توسط  فرشتگانی که می ترسیدند که انسان به مرز های فراتر قدم بگذارند تعیین می شد. اما در این میان موجوداتی نیز بودند که که هم از انسان بودند هم از مخلوقات فرارتر .که فرشتگان آنقدر قدرت نداشتند که آنها را تغیر دهدند .پس جادوگران با  همان علم اول الزمان به زمان دوم قدم نهادند  اما مشکلی وجود داشت انسان ها دیگر نمی توانستند که موجوداتی فراتر از خود و متعلق به اول الزمان  را باور کنند پس همه چیز به هم ریخت تعداد جادوگران به طرز چشمگیری کاهش یافتند و تعداد باقیمانده از جوامع انسانی ترد شده و در جهان پراکنده شدند همراه با کینه ای دیرینه از فرشتگان. اما این پایان نبود چون نفرین جادوگران نیز گریباهن  گیر فرشتگان شد....

آنها فرق کردند . نفرتشان افزوده شده تا اینکه صبر خداوند به پایان رسید و جمعه زیادی از فرشتگان را به طرف زمین پس زد . سر دسته آنها که در سرنوشت مستقیم دست داشت قسم خورد هیچگاه از وایران کردن نفس و جان انسان ها و جادوگران دست نکشد . سال ها گذشت شیاطین بر نفس های زیادی قلبه کردند از نفس های اندکی شکست خوردند اما کینه از انسان در میان جادوگران رشد کرد کینه ای از زمانی که از جوامع انسان ها طرد شده بودند این کینه رشد کرد و قدرت یافت تا جایی که جادوگران از شیاطین برای انسان ها خطر ناک تر شدند هیچگاه نزدیک به انسان ها نمی مانندند مانند اربابانی که از فقیران کثیف دوری می کردند. در این میان انسان ها ضعیف شدند تا جایی که نسلشان رو به خطر پیشرفت آنگاه خدا از نظاره کردن مخلوقاتش که با هم به نبرد پرداخته بودند دل شکسته شد و اشک ریخت . ابر ها باریدند باد ها وزیدند .زمان جلو رفت. جلو تر از قرن ها جهان به تباهی کشیده شد در میان انسان ها نفس های کمی از کشمکش با شیاطین نجات میافتند و جادوگران همچنان از انسان ها نفرت داشتند تا اینکه جادوگری قوی و روشن فکر در میانشان سر بر آورد او مشکلات را با چشمانی عاری از خشم نگریست تا ببیند دلیل این مشکلات چه بود زمان های عقب تر رفت به زمان هایی که همه چیز خوب بود به دوره قبل از اول الزمان و نظاره کرد که چگونه فرشتگان بر انسان ها نفرین فرستادند و آنها را از آسمان ها راندند پس نفرت ااز انسان ها را از دل پاک کرد تا با محدود سربازان و جادووگران باقیمانده بر شیاطین بر آید شاید روزاها و سال یا قرن ها طول می کشید مشکلات زیادی وجود داشت اما انسان ها جادوگران را باور کردند تا علیه شیاطین بر آیند.اما این کافی نبود چون شیاطین از هزاران سال پیش هزاران برابر رشد کرده بودند .پس خداوند از آسمان هدیه برای آنها فرستاد. مخلوقاتی دیگر نیز طی قرن ها درگیر این جنگها شدند ژس عده ای از آنان جان شیطان و عده ای جانب انسان را گرفت تا بلاخره زمانی فرارسید زمانی برای سر نوشت و جهان به زمان سوم راه یافت زمانی که ژر از جنگ و آشوب بود  و بعضی سرنوشت ها خود رقم می خوردند و بعضی تعیین می شدند اما تنها چیزی که ادامه یافت تنها جنگ و تباهی بود 

ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 15:41  
 تاریخ معاصر جادو

 

آنگاه که خورشید می خوابد زمانی برای افشا است پس به سوی تاریکی سوق داده شوید تا آگاه باشید آگاهی از چیزی که افشا آن موجب درد و رنج شما میشود. پس ای خواننده به شما هشدار میدهم چشمان خود به آنچه خواهید دید بسته نگهدارید و تا زمانی که خورشید چشمان خود را باز نکرده جزئی از آن باشید مانند آنان که فرق دارند عمل کنید تا فرق شامل حال شما نیز باشد فرقی که شما را به اجتمائی جدید وارد خواهد کرد اجتمایی که تاریکی آن بیشتر از روشنیش است .پس همچنان اصالت و خون خود را در اختفا قرار دهید و هیچگاه آنرا حتی با نزدیک ترین دوست خود در این اجتماء برای کسی با زگو نکنید که عذاب گریبان گیر شما خواهد شد. حتی اگر فکر می کنی این دست نوشته مانند همه ی نوشته های واهی است اما روزی میفهمی این طور نیست و آن روزی می فهمی نه تنها تو بلکه بیشتر آدم های اطرافت بسیار نا آکاه و نابینا بوده اند. ای خواننده گرامی هیچگاه مطالب این کتاب را از یاد مبر که من همه ی زندگی خود را در راه کشف این حقایق صرف کرده ام.

 

 

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 20:0  
 الان سه روزه
امروز فرق داشت . دیروز فرق داشت .این سه روز که فرق داره این سه روزه که همه چی بده .حتی نگاهاش. نمی خوام شعر بگم این از اون وبلاگا نیست . ولی این پستم از اونا نیست. فقط باید بهش گوش کنی . به چی اونو حمایت می کنن ولی من .....  . اما یه لحظه صبر کن من ازشون کمک می گیرم از نیرو های آسمانی اوه خدای من نیرو های آسمانی رو باور کردم آره درست باورشون دارم چون وجود ندارند چون وجودشون ببرای من نیست . امروز سه روزه که دارم خورد تر میشم.چرا بعضیا اینقد بی تفاوت به همه چی هستن؟ هه هه ی سخت نگیر. ولی من می دونم همونان که اونو حمایتش می کنن که نسبت به همه چی حتی من بی تفاوت باشه اونا حمایتش میکنن. نیرو . خودم خندم می گیره وقتی میگم نیرو های آسمانی ولی انگار وجود دارن. وجودی بر ضرر من شاید بر ضرر خیلی چیزا.هه ی بهم نخندین . قبلا چشماش حس داشتن وقتی بهم خیره میشد اما الان نه انگار اتفاقی افتاده که من خبر ندارم .من بدم ؟ چرا اینطور میشه مگه من چیکار کردم . آره یه اتفاقه. بذار مرور کنم. سه روز پیش همه چی خوب بود. ولی فرداش جوابمو نداد. وقتیم که دیدمش حتی نگامم نکرد برخلاف همیشه لبخندم نزد . فداشم همینطور. 2 روز بعد تصمیممو گرفتم دنبالش رفتمو بهش زنگ زدم فاصله زیاد نبود وقتی گفتم من پشتتم دارم دنبالت میام برگشت و روشو به من کردو عقب عقب راه میرفت  گفت دیگه باهات دوست نیستم صداش بی تقاوت پرسیدم چرا. میدونین چی گفت؟ اوه خدایا به من گفت نمیخوام باهات دوست باشم دوست ندارم با پسرا دوست باشم . میدونم بهم دروغ گفت. آخه بعد از یه هفته تازه یادش افتاده از پسرا بدش میاد ای بابا ولش کن....

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 9:48  
 افسانه روزل the rozel legend

 داستان جدیدمه بخونید نظر یادتون نره

 

THE ROZEL LEGEND
http://rozel-legend.blogfa.com/


                            

 

 


rozel legendآن زمان که مردم در خانه ي خود مشغول تعريف داستان هاي اساطيري براي کودکان خود بودند آن زمان که که پادشاه و شاهزادگان در حال جشن و پايکوبي بودند . قاتلان سحر به دنبال شکار هاي خود وحشيانه خون مي ريختند خون هايي که هيچ بهايي براي پرداخت آن وجود نداشت جز جاني که بايد گرفته مي شد. آنگاه بود که تاريکي براي ترسي ابدي در ميان مردم زنده شد. اين قتل ها نه تنها کمتر نشد بلکه تعداد آن در قرن هاي جلو تر بيشتر نيز شد.
گروهک ها و مردان بزرگي براي نابودي اين قاتلان پا به درون تاريکي گذاشتند اما چيزي به جز درد و وحشت نصيبشان نشد .وحشتي از تاريکي که تمام عمر با آنان مي ماند
 هيچکس نفهميد که چرا مردهايي که براي جنگ با قاتلان ميرفتند ديوانه ميشدند و با چهره هايي رنگ باخنه بر ميگشتند مرد هايي که شجاعت ثابت شده خود را براي جنگ با قاتلان مي بردند حالا حتي از صداي کوچکي نيز مي ترسيدند طوري که کتاب مقدس را هيچگاه از خود دور نمي کردند. قتل تا جايي پيش رفت که در سپرتامبر سال ۱۰۱۲ اولين روستا ها به دست آن موجودات وحشي به خون کشيده شدند  .

 هيچ چيز براي مقابله با آنان وجود نداشت کم کم چنگ هاي آنان به روي شهر هاي بزرگي چون لندن نيز کشيده شد چنگ هاي که به هيج جيز رحم نمي کرد چه مرد و چه بچه تنها چيزي که باقي مي ماندجنازه هاي سلاخي شده بود ، سلاخي شده مانند حيوانات.
آوازه اين قاتلان به تمام جهان رسيده و همه را در رعب و وحشت فرو برده بود.سر انجام تعدادي از کشور ها شواليه هاي بزرگ خود را متحد ساختند هرچند تعداد اين شواليه ها  کم بود اما آنان با هم متحد بودند و هيچ چيز نمي توانست آن اتحاد را بشکند اما آيا واقعا هيچ چيز؟ آنان بعد از چند هفته  مذاکره با همان تعداد کم  شروع به حرکت کردند.سال ها گذشت و از آنان خبري نشد اما حملات به روستا ها بسيار کم شده بود.همچنان سرنوشت شواليه ها در حاله اي ابهام باقي مانده بود تا سر انجام جسد بي هوش يکي از شواليه ها در ساحل کشورش پيدا کردند آوازه بازگشت او در همه جه طنين انداخته بود چون تنها کسي بود که با عقل سالم به وطن بازگشته بود. همه ي جهان خواهان ملاقات به اين شواليه جوان بودند تا داستان سفر را براي آنان بازگو کند.اما اين شواليه خيلي ضعيف تر ازآن شده بود که بتواند براي کسي صحبت کند از سوي ديگر بازهم حملات وحشيانه قاتلان سحر شدت گرفته بود .انگار وجود آنان در سرزمين تاريکي از قواي قاتلان کم کرده بود.انگار خداوند آن شواليه جوان را از آسمان براي مردم فرستاده بود همه جا صحبت از او
بود سر انجام  نامه اي از آن شواليه به تمام کشور هاي جهان فرستاده شد :

 
درود بر پادشاهان و مردم جهان

    من سر گالترين شواليه کشور هورل يکي از همراهان 15 شواليه اي هستم که 2 سال پيش براي مبارزه با قاتلان به تاريکي راهي شدم.
اگر چه من مانند جنگجويان گذشته ديوانه نشدم اما صحنه هايي را ديدم که هيچوقت نمي نوانم فراموش کنم .مردمان و شاهزادهان گرامي
من دوستان شواليه خود را از دست دادم آنها به طور وحشيانه در مقابله چشمان من کشته شدند. آن موجودات قصر هايي در سرزمين تاريکي
براي خود بنا کرده اند. و هزاران مکان براي سلاخي جنازه هاي خود در نظر گرفته اند و ما از بدو ورود به سرزمين تاريکي از بوي خون
عذاب مي  برديم . آنجا آنقدر جنازه وجود داشت که گاه با کوه هاي از جنازه مواجه مي شديم. تعداد آن قاتلان بسيار زياد بود و هر روز نيز
بر تعداد آنان افزوده ميشد ما تصميم گرفتيم که درسرراه آنها کمين کنيم تا نيرو هايي را که براي حمله به انسان  ها مي فرستادند در ميان
راه نابود کيم که خوشبختانه در اين کار موفق نيز بوديم امابعد از هر دفعه جنگ ما ضعيف تر مي شديم . درست در زماني که اصلا ما فکرش
را نمي کرديم لشکر بزرگي به ما حمله کرد و ما در عرض چند دقيقه از بين رفتيم خوشبختانه من توانستم فرار کنم تا مقدمات حمله بعديمان
را آماد کنم . من اطلاعات زيادي از تاريکي به دست آوردم از شما ملل جهان تقاضا دارم که همه در سالن تشريفات قصر هورل آماده شويد
تا با سپاهي بزرگ به سوي شياطين حرکت کنيم
                                                                                                                                             به اميد پيروزي


rozel legendشايد شما حتي فکرش را هم نکنيد که اين نامه چه آشوبي در سراسر جهان ايجاد کرد همهي شواليه ها و جنگجويان از همه نقاط براي مبارزه با تاريکي به طرف هورل سرازير شده بودند گرد همايي بزرگي در پيش بود. که ناگهان يک اتفاق همه چيز را نابود کرد. درست زماني که تمام شواليه ها در سالن تشزيفات قطر هورل جمع شده بودند خبر مرگ سر گالترين همه را آشفته ساخت. شبانه گروهي از قاتلان به قصر ريخته بودند و آن شواليه جوان و شير دست آموزش را به قتل رسانده بودند.آنان که به اميد دلاوري هاي گالترين آمده بودند به کشور خود برگشت و آنان که هنوز شجاع بودند در هورل ماندند.همه همه اي در شهر بر پا شده بود . سران بزرگ شواليه در حال تدازک ديدن حمله اي بزرگ به تاريکي بودند آنها شب هاي زيادي را در هورل سپري کردند زيرا تحمل شکستي دوباره را نداشتند.ضيافت هاي بزرگي بر پا مي شد مسابقه هاي بزرگي براي زور آزمايي شواليه ها بر پا ميشد همه در شور و شادي بودند
 و هر روزه بر تعداد سربازان افزوده ميشد.پرچم همه ي کشور ها در هورل برپا شده بود و بار ديگر مردم با متحد ميشدند.گاهي چند نفر را براي تهييه اطلاعات به سرزمين تاريکي ميفرستادند و نقشه هاي زيادي براي نابودي قاتلان کشيده شده بود.همه چيز براي نابودي قاتلان سحر فراهم شده بود . و سر انجام در سال 1501 لشکر تشکيل شده از هزاران جنگجوي شجاع به طرف تاريکي شروع به حرکت کرد.از دريا ها ِ کوه ها ِ جنگل ها عبور کردند تا سرزميني رسيدند که هيچ خورشيدي نداشت سرزميني که از بدو ورود به آن روحت عذاب مي کشيد . سرزميني که به جاي بويه معطر گل هاي بهاري بويه خون در همه جاي آن پيچيده بود صدها نفر با ورود به اين سرزمين نا اميد شده و بازگشته بودند اما اين آخرين نبرد بود و انسسان بايد مي آموخت که اتحادش مي تواند مانند خورشيد هر سرزميني را نابود کند ِ نابودي براي بقاي بيشتر چيزي که هر موجودي بايذ براي ان سر سختانه مي جنگيد.

rozel legendسرانجام بعد از هفته پيشروي بلاخره به سرزمين تاريکي رسيدند.گاهي بعضي افراد جنازه عزيزان خود را در کوهي از جنازي مي يافتند و از  صميم قلب فرياد سر مي دادند فرياد هايي که هيچ کس قادر به ساکت کردن آن نبود آنگاه بود که هر شواليه بر تصميم خود مصمم تر مي شد تا براي هميشه تاريکي را از ميان ببرد.هرچه لشکر جنگجويان در تاريکي فرو مي رفت بوي خون نيز شديد تر مي شد تا سر انجام از دوردست قصري بزرگ در چشم همگان سوسو زد قصري که دور تا دورش را درياچه اي از خون فرا گرفته بود.سپاهيان آدم به سوي قصر هجوم بردند .آنان که قدرت روحي بالايي داشتند پا به دورن درياچه خون گذاشتند و آنان که روحشان ضعيف بود در اين طرف درياجه کشته شدند. منجنيق ها روبه ديوار هاي قلعه هدف گرفته شد جمع زيادي از سپاهيان شجاع دل به درون قلعه حمله بردند شواليه ها با تمام وجود مي جنگيدند و تير اندازان قلب قاتلان را هدف مي گرفتند. جنگ روز ها به طول انجاميد.تا سر انجام قصر در هم فرو ريخت و انسان ها با سرور و شادماني شر به پايکوبي کردند . همه جهان خوشحال از اين پيروزي به کوچو و خيابان ها ريختند اجساد زير خاک دفن شدند خون در آسمان بخار شدند .
جمعي از کشيش ها و نوادگان انبيا به سرزمين تاريک آمدند.
عبادتگاه هاي بنا شد و کتاب هاي آسماني آنجا قرار گرفت تا خورشيد بازهم به آن سرزمين نفرين شده بازگشت.
 مردم شروع به کاشتن گل و گياه کردند تا هيچ گاه دوباره اين سرزمين محلي براي موجودات خبيث نباشد.در آنجا حکومتي از شواليه هاي شجاع تشکيل شد تا هر گاه در جهان چيزي وجود انسان ها را تهديد کرد براي مقابله با آن بپردازند.از آن پس از سرزمين تاريکي با نام روزل1 ياد شدد تا همه را به ياد جنگجوياني بيندازد که زماني براي نجات انسان ها   در اين مکان جان خود را فدا کرده بودند.

رزل براي هميشه يادگار آن جنگ بزرگ با شياطين ماند تا همه مردمان بعد از آن زمان نيز هيچگاه داستان شواليه هاي که براي نجات مردم خود را فدا کردند از ياد نبرند.همه چيز در صلح و آرامش فرو رفت اما هيچوقت قاتلان سحر براي هميشه نابود نشدند گاهي خبر مي رسيد که جنازه اي سلاخي شده در کوچه اي تاريک پيدا شده يا در تاريکي کوچه ها ناگهان موجودي وحشي به آدمي حمله کرده. آيا فکر مي کنيد بازهم آدمها نشستند تا تعداد قاتلان زياد شود ؟ خير افرادي به طور مخفيانه براي نابودي آنان انتخاب ميشدند. حالا که ما در خانه ي خود نشسته ايم شايد قاتلي در تاريکي منتظر باشد تا طعمه خود را از دل شب بيرون بکشد به اميد روزي بدون هيچ وحشتي بدون هيچ قاتلي و هيچ قتلي..

 

 

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 15:59  
 قتل در تاریکی

آن شب مثل همه ی شب های دیگر بود

شب بود .
شبی مثل همه ی شب های دیگه مرد برای گذاشتن آشغالا بیرون رفته بود همیشه فراموش می کرد که سر وقت آشغالارو بیرون بزاره . حدود ساعت ۱۱ شب بود خیابون خلوت خلوت بود. او کیسه ی زباله ها را به دست داشت  و آرام آرام راه می رفت تا به نزدیک ترین کوچه اون اطراف رسید . داشت با خودش فکر می کرد که صدای قدم های کسیرو اون طرف خیابون شنید . سریع روشو برگردوند آما اون طرف خیابون کاملا تاریک بود چون تها چراغ اون حوالی رو دیروز بچه ها با سنگ شکسته بودن . مرد لنت فرستاد : "پسرای ولگرد" و دوباره روشو برگردوند و روبه خونه یه راه افتاد . داشت با خودش زمزمه کرد : اگه دستم به یکی از اون بچه ها برسه می دونم چیکارشون کنم .
ناگهان صدای خشک و بی روح و بی احساس از درون تاریکی صدا زد"الکس کروز"صدایی زمزمه وار ولی بلند بود. الکس سر جایش خشکش زد. صدا دوباره در خیابان طنین انداخت:بیا به این طرف الکس شجاع.

الکس ترسی نداشت اختمالا دوباره یکی از دوستان اداره  داشت با او شوخی می کرد . پس رو به تاریکی به را افتاد .چندی طول نکشید که پا به درون تاریکی گذاشت . صدا در گوش مرد نجوا کرد طوری که انگار چند سانتیمتر بیشتر فاصله نداشت . الکس که شوکه شده بود به سرعت از تاریکی بیرون جست یاد دسته کلیدی افتاد که چند وقت پیش از بک دست فروش خریده بود . آنرا از جیبش بیرون کشید . ته آن مانند چراغ قوه نور ضعیفی داشت آنرا به سوی تاریکی گرفت  آن قسمت کمی روشن شد ولی کسی آنجا دیده نمیشد.

اما باز هم آن صدا آمد . این بار از چند متر یالا تز یعنی از سر اولین چهار راه نزدیک شنیده شد :( فکر می کردم بیشتر از این شجاع باشی) .

الکس فریاد زد : دیگه تمومش کن .

چن متر بالا تر فقط چراغ چشمک زنی بود که  چند ثانیه یک بار روشن و خاموش می شد. اما این بار مرد از تاریکی بالای چهار راه بیرون آمد :

              مردی بلند قامت بود  با لباس های که انگار سال ها بود شسته نشده بودند و به رنگ خاکستری در آمده بودند صورت او بی روح بود تقریبن به رنگ سفید و خاکستری لباس هایش می خورد روی صورتش جای بریدگی های زیادی دیده می شد .او داشت به صورت الکس پوسخند می زد. خنده ای واقعا ترنسناک.

الکس با دیدن آن صحنه وحشت زده شد و پا به فرار گذاشت تقریبا یک خیابان از خانه اش فاصله گرفته بود . با تمام وجود داشت می دوید اما آن مرد نیز شروع به دویدن کرد . الکس تا به حال به این شدت نترسیده بود می دانست که این یک شوخی نیست .

به در خانه رسید داشت تند تند نفس نفس می زد کلید را از جیبش بیرون کشید چند تا از آنها را امتحان کرد اما هیچکدام درست نبود دوباره امتحان کرد تا بلخره یکی از آنها به قفل خورد آما دیگر دیر شده بود آن مرد به الکس  رسیده بود.. .
ناگهان بر رو الکس پرید و دستانش را روی گلوی او فشار داد . الکس با دستانش کور کورانه روی زمین جستجو می کرد که چیزی برای ضربه زدن پیدا کند که ناگهان دستش یه میله ای خورد آنرا بالا برد تا بر روی صورت مرد فرود بیاورد به سختی نفس می کشید که ناگهان آن انسان وحشی دستانش را به سوی میله دراز کرد و با یک تکان آنرا از الکس گرفت  حالا دستانش را از روی گلوی الکس برداشته بود با دو دست میله را بالا برد و با تمام قدرت بر روی صورت الکس فرود آورد . خون به تمام صورتش پاشیده شد . حالا لباس خاکستریش به رنگ قرمز نیز آغشته شده بود " خون الکس کروز ".

جسد را کشان کشان به پشت خانه برد . با دستانش خون صورت را پاک کرد کمی به او خیره شد و زمزمه کرد:( تو از بقیه سر سخت تر بودی .)
و به روی جسد خم شد و شروع به خوردن کرد ....
دانلود نسخه پی دی اف داستانم

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 8:46  
 قطعا یه چیز بزرگ تو این خونه داره اتفاق می افته

سلام امروز اومدم بعد از چند وقت آپ کنم یه مطلب براتون دارم مهم نیست از کجا  اومده مثلا از یه روزنامه جدا شده یا رویه یه برگه رو زمین پیدا شده یا یه نفر تعریف کرده مهم اینه که اینو خودم نوشتم و کپی نکردم .به نظرم این آدمو به فکر وا میداره راستی تو نظر سنجی ها شرکت کنید

قطعا یه چیز بزرگ تو این خونه داره اتفاق می افته

قطعا یه چیز بزرگ تو این خونه داره اتفاق می افته این خونه خرابه و حیاطش حرس نشده میشه حیاطو تمیز کردو توش جعبه های گربه گذاشت که هیچوقتم خالی نمونن . اینجا خیلی کارا می شه کرد . یه خونواده با بچه هاش می تونن اینجا زندگی کنن . اینجا برای این کار طراحی شده. باید به خودشون تکونی بدنو از اینجا استفاده بهتری بکنن -
من باید طوری رفتار کنم که انگار اونا اینجا نیستن . فرض کنم همشون مردن. اونا تخیولات منن . این اصلا منطقی نیست . اصلا معقول به نظر نمیاد . یه کاوشگر چی میبینه ؟ تویه مغزو تویه قلبو . تیرگی های مارو میبینه یا روشنی هارو امیدوارم خوبی هارو ببینه . چون من دیگه چیزی رو نمیبینم . من فقط پلیدی های درونو بیرونو می بینم. امیدوارم که کاوشگرا روشنایی رو ببینن . چون اگه کاوشگرا همه چیزو همونجوری که من میبینم ببینن . من روز به روز بد تر و پلید تر میشم . آخرش به اینجا می رسم که اطلاعات کمی دارمو . اون ذره های کوچیکه اطلاعاتم اشتباهن که کنار هم می چینم.

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 18:33  
 زمین می گرید و دنیا به پایان می رسد
 
سالام دوستام امروز واستون یه داستان نوشتم باور کنین این داستانو مثل همه ی مطالب وبلاگ خودم نوشتم و یه گله از بازدید کننده های عزیز دارم چون چند تاتون دارین مطالب منو می درزدین و تو وبلاگ خودتون می زارین این کار زشته دیگه ادامه ندین  خواهشن و دیگه این که نظرات کمه اینطوری ادامه بدین من دیگه نمی نویم در آخر نظرتونو در باره داستان بگید نه در باره من در باره داستان من خیلی زحمت کشیدم تا اینو نوشتم بعد شما نظر می دین خودت ننوشتی واقعا دستتون درد نکنه(من فقط ۱۴ سالمه)

صدای گریه زمین همه جا می پیجد و مردم میمیرند و آنگاه است که دنیا به پایان میرسد !!

صدای غرش ابر ها و زوزه ی باد در آسمان تاریک دشت بی همتا پیچیده دشتی دراز و بلند منظره ی وحشی در میان تاریکی شب بر بالین چمن های خیس دشت کلبه ای چوبی به رنگ زمردین مایل به سیاه چوبی و قدیمی با پنجره های فرسوده به چشم میاید . در یکی از اتاق های کلبه دختر جوان با سنی نزدیک به 12 یا 13 به خواب فرو رفته خوابی نه جندان عمیق چون با صدای غرش ابر تکانی خورد و بیدار شد می دانست که دیگر نمیتواند بخواب برود. در اتاق کنارش خواهر هم اندازه ای او با صورتی توپول دراز کشیده و از ترس غرش شبانه ابر ها زیر پتو مخفی شده بود و میلرزید اما بر عکس او خواهرش در اتاق کنار از روی تخت خود بلند شد و روی تخته های کهنه کلبه ایستاد. لباس خواب بلند قدیمی پاره سفید بر تن داشت با صورتی جسور اما بچگانه او همیشه موقغ طوفان اینکار را انجام میداد نترس بود و سر عادت قدم های استوار خود را بر بالین تخته های کلبه رها می کرد همه جا تاریک بود و فقط نور ضعیفی از پنجره باز به داخل راه پیدا میکرد باد زوزه می کشید و در کلبه صدایی وحشتناک را زمزه می کرد.در با صدای آرامی باز شد و او با راه پله طبقه ی دوم قدم گذاشت و در بالکن را باز کرد داخل شد و روی تخته های بالکن نشت و پاهایش را در سینه جمع کرد و دستانش رو دور آن هلقه کرد.در مقابل او دشت بی همتا و تاریک و ابر های سیاه منظره ای وحشتناک را در مقابل دخترک پدیده آورده بود واقعا وحشتناک و وحشی اما دخترک جسور بود و نترس. باد زوزه می کشید زوزه ای بسیار ترسناک دخترک شروع به خواندن کرد :


باز ابر ها شروع به غرش می کنند و آسمان تاریک است صدای پرنده ها در دشت می پیچد و قلبم را نوازش می کند


دوست دارم در تاریکی بمیرم و روحم را به دشت هدیه دهم

                                                     پس آرام دراز می کشم و به نبظ زمین گوش میدهم

زمین مرا می خواند او مرا دوست دارد حتی اگر نباشم

                                                   در میان غوغای آفرینش محبت می کند و می گرید

صدای گریه دشت در همه جا پخش می شود و مردم می میرند

                                                              و آنگاه است که دنیا به پایان می رسد ....


صدای آرام او در دشت می پیچید صدایی با محبت زیبا و دلنشین و دخترک باز به خواندن ادامه میدهد و به دشت چشم میدوزد
(من دارم این داستانو ادامه میدم شما با سرگذشت این دوتا دختر آشنا می شید ...)

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 2:3  
 احساس بعد از مرگ

هیچ چیز به جز بالا رفتن برایم اهمیت ندارد و...

این آخرین نگاه ها است

 چشمانم را بازم می کنم احساس می کردم سبک شده ام و درون حبابی آرام به بالا می روم .میدانستم جطور چنین چیزی ممکن است اما دوست نداشتم جلویش را بگیرم می خواستم همینطور به بالا رفتن ادامه بدم احساس سبک بودن احساس راحتی هر لحظه از زمین دور تر می شدم ناگهان نگاهم به پایین افتاد خودم را روی زمین دیدم که دوستانم بر بالینم نشتن و مرا صدا می کنند اهمیت نمدادم می خواستم با بالا رفتن ادامه دهم آیا من مرده بودم ؟ آیا من دیگر نمی توانم زندگی کنم؟ اتفاقات آن روز به سرعت از جلوی جشمانم می گذرند  هیچ چیز به جز بالا رفتن برایم اهمیت ندارد ...

همه ما روزی آنرا تجربه می کنیم زمانی که اصلا برای ما شگفتی ساز نیست ما سفر می کنیم به آسمان و  جاودانگی . دنیایی متفواوت و شاید ترسناک و زجه آور اما این پایان همه ی ماست

پرنس دو رگه

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 0:28  
 قتل و جادوی سیاه در محله ماگل ها !!

وحشت در تاریکی شب

قتل و جادوی سیاه در محله ماگل ها !!

شاید همه شما فکر کنید چرا من پا فشاری میکنم که جادو وجود داره و بهش علاقه دارم این مربوط می شه به شبی وحشتناک در بچه گیم:

هوا سرد بود من عادت داشتم شب ها تو آشپذخونه می نشستم واسه خودم یه چیزی درست می کردم مثل ساندویچ کره بادم زمینی و ... خونه ما کنار یه باغ بود و پنجره آشبزخونه روبه باغ باز می شد یه باغ بزرگ که تا ده کوچه به اون باغ ختم می شد . اون شب مثل بیشتر شبا پاشودم که برم یه تو آشبزخونه که صدای گفتگویی رو شنیدم. آروم لای پنجره رو باز کردم :

من تورو نفرستادم که دخترور بکشی احمق این آخرین باری که سر خود عمل می کنید و دستشو روبه مرد جوانتر گرفت و گفت : من دوستش داشتم و طوری که انگار نیروی نامرئی از دستش خارج شد کف دستش رو روبه مرد یکبار به جلو تکان داد و مرد جوان تر انگار که یکباره روح از بدنش خارج شد رو زمین افتاد . من خشکم زده بود داشتم از ترس می مردم همینجوری نگاهم یهش دوخته شده بود بعدش نشت روی یه سنگ و دو دستاشو رو سرش گذاشت و وحشیانه زمرمه می کرد : من دوسش داشتم می فهمی من دوسش داشتم.

بعد از چتد دقیقه بلند شد و چند قدم در آستانه باغ جلو رفت و آنگاه متل یه تصویر بود و محو شد. اون مرد دیگه اونجا نبود.نمیدونم چطور ناپدید شد.
تا یه هفته نموتونستم غذا بخورم و مادرمم منو پیشه یه دکتر برد من اون شبو واسش تعریف کردم ولی اون انگار یه رویای بچه گانه رو شنیده باشه فقط گفت آره راست میگی آروم باش پسرم.

حتی جنازه ایم که اون روز صبح پلیس با خودش بود هم چیزی نبود  که گفتمو ثابت کنه .

این وبلاکه عجیبیه میتونی مطالب قبلیرو ببینی
 من خودم پر بازدید تریناشو گذاشتم:

هورکراکس فرایندی وحشیانه و سیاه    /      سایه ای بدون شکل در تاریکی از تختم بالا می خزد

زندگینامه تام ریدل ( لرد ولدمورت )       /     بزرگ ترین  پیشگویان دورگه جهان سانتور ها موجوداتی

نیمه انسان و نیمه اسب

|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 16:5  
 ادامه پست معرفی همه ی نژاد های اژدها
 

سلام همونطور که قولشو داده بودم ادامه پست قبلی رو گداشتم خلاصه ببخشد که یکم غلط غلوط می نویسم ولی عمذا تو این یکی غلط پیدا کنینو اکنون خبری تکان دهدنده

گروه های زیریمینی گه مخفیانه جادو را تدریس می کنند

همه شما فک می کنین جادو حقیقت نداره ولی اگه نظرات زیاد باشه) زیاد هاااا مگه نه خبری نیست) از گروه های زیرزمینی براتون می گم که در سطح مخفی به تدریس جادو می پزدازن مثل پگاه زرین که خدا رحمتش کنه چون اطلاعاتش لو رفت منحل شد ( منحل درست نوشتم؟ ) و چند تا گروه دیگه که هنوز وجود دارند و خودم دارم تحقیقاتی می کنم که قضیه یه جورایی جدی شده شما رو هم در جریان می زارم البته اگه نظرات زیاد باشه.


معرفی اژدها و ده نوع نژاد آن

اژدها (Dragon) :
طبقه بندی و.س.ج ×××××
شاید بتوان گفت که اژدها مشهورترین جانور جادویی است و اختفای آن نسبت به سایر جانوران دشوارتر است. اژدهای ماده عموماً بزرگتر و ستیزه جوتر از اژدهای نر است اما کسی جز جادوگران کارشناس ورزیده نباید به هیچ یک از این دو جنس نزدیک بشود. پوست، خون، قلب، کبد و شاخ اژدها همگی خواص جادویی خارق العاده ای دارند. اما تخم ازدها جزء اجناس درجه یک غیر قابل خرید و فروش محسوب می شود. اژدها ده نژاد گوناگون دارد که هر یک از اینها با نژادهای دیگر تداخل یافته و نژادهای نادری را به وجود آورده اند. اما نژادهای خالص اژدها عبارتند از :

چشم عقیقی استرالیا و زلاندنو (Antipodean Opal eye) :
زادگاه اصلی اژدهای چشم عقیقی زلاندنو است اما هرگاه وسعت قلمروی این جانور در سرزمین بومی اش کم می شود به استرالیا کوچ می کند. اژدهای چشم عقیقی بر خلاف عادت اژدها در دره ها سکنی می گزیند نه در کوهستان. اندازه ی این نژاد متوسط است (وزن آنها بین 1 و 2 تن است). این اژدها یکی از زیباترین نژادهای اژدها به شمار می رود. فلس های هفت رنگ صدفی دارد و چشم عقیق مانندش چند رنگ و فاقد مردمک است. این اژدهاها آتش قرمز رنگ درخشانی تولید می کند اما در مقایسه با اژدهاهای دیگر چندان وحشی نیست و تا زمانی که گرسنه نباشد به قتل و کشتار نمی پردازد. غذای دلخواه این نژاد گوسفند است اما نمونه هایی از حمله این جانور به شکارگاه های بزرگتر نیز مشاهده شده است. در اواخر دهه ی هفتاد موجی از کشتار کانگوروها را به یک چشم عقیقی نر نسبت دادند که توسط یک چشم عقیقی ماده ی غالب از سرزمین مادری خود رانده شده بود. تخم چشم عقیقی خاکستری روشن است و مشنگ های ناآگاه گاهی آن را با فسیل اشتباه می گیرند.


گوی آتشین چینی (Chinese Fireball ) :
گوی آتش چینی تنها اژدهای شرقی است که ظاهری بسیار جالب توجه دارد. فلس های این اژدها صاف و سرخ رنگ است و پوزه اش سر بالاست. دور تا دور چهره اش را زایده های میخ مانند طلایی فرا گرفته است و چشمهایی برآمده دارد. علت نامگذاری این نژاد شعله های قارچی شکلی است که هنگام خشم از سوراخ های بینی اش خارج می شود. وزن گوی آتشین چینی دو الی چهار تن بوده و معمولاً جنس ماده ی این نژاد از جنس نر بزرگتر است. تخم این اژدها زرشکی رنگ با خال های طلایی است و پوسته ی آن یه دلیل کاربردی که در جادوگری چینی دارد بسیار ارزشمند است. گوی آتشین ستیزه جو است اما در مقایسه با سایر اژدهاها از صبر و شکیبایی بیشتری برخوردار است چنان که گاهی به شراکت با اژدهای دیگر در قلمرو خود رضایت می دهد. اکثر پستانداران طعمه های خوبی برای گوی آتشین ها هستند با این حال این جانور خوک و انسان را به هر چیز دیگری ترجیح می دهد.

بقیه نژاد ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرنس دو رگه در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:24